
...
پیش از آن که بر ضد او گواهی دهند، به حق اعتراف می کند و آن چه را به او سپرده اند، ضایع نمی سازد و آن چه را به او تذکر دادند، فراموش نمی کند. مردم را با لقب های زشت نمی خواند، همسایگان را آزار نمی رساند، در مصیبت های دیگران شاد نمی شود و در کار ناروا دخالت نمی کند، و از محدوده ی حق خارج نمی شود. اگر خاموش است، سکوت او اندوه گینش نمی کند، و اگر بخندد، آواز خنده ی او بلند نمی شود، و اگربه او ستمی روا دارند، صبر می کند تا خدا انتقام اورا بگیرد. نفس او از دستش در زحمت، ولی مردم در آسایشند. برای قیامت خود را به زحمت می افکند، ولی مردم را به رفاه و آسایش می رساند. دوری او از برخی مردم، از روی زهد و پارسایی، و نزدیک شدنش با بعضی دیگر، از روی مهربانی و نرمی است.
امام علی (ع)
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:53  توسط پریشان

...
ميهن، پيش از آنکه در
جغرافيا و تاريخ زندگی کند، در قلوب و ضماير ملت خود میزيد و بدون احساس
هموطنی و مشارکت، هيچ حياتی برای وطن متصور نيست.
امام موسی صدر
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:7  توسط پریشان
|

.
انا فی المنکسره القلوب.
آشیان من در انحنای دل های شکسته است.
خداوند مهربان
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:0  توسط پریشان

مي خواهم سربلند كنم سوي آسمان ، فرياد بزنم
كه اي خداي پاك ... اي مهربان، رهايم كن... پاكم كن!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 17:52  توسط پریشان
...
از صعود سرباز زدم
از فتح دست کشیدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 3:33  توسط پریشان
1. من دارم می روم... به تو گفته بودم که همه ی ما آمده ایم که برویم... نیامده ایم که بمانیم...تنها نقشی به یادگار...
2. به لب رسیده...! من تحمل دردهای آدم ها را ندارم! تمام روز به این آدم ها فکر کرده ام! به این بغض ها که دارد مارا می جود... به دردهایمان... به عشق ها... خنده ها... و مرگ! چرا...چطور و برای چه آدم ها این همه درد می کشند؟! مومنان جواب های خوبی برای این سوال دارند! کاش ایمان ام قوی تر بود.بدتر از همه این است که دردهایی هستند که هیچ درمانی ندارند یا لااقل تا به حال درمانی برای آن ها شناخته نشده...و تو هیچ کاری در قبال آن نمی توانی بکنی... گاهی هم می بینی که دردی هست همگانی که علاجش اراده ی جمعی می خواهد اما همه با آن که درد می کشند از یکارچگی و همیاری برای درمان این درد پرهیز می کنند... مثل وضع این اقتصاد بیمار ... و تو باز هم هیچ کاری نمی توانی بکنی...
3. اینجا را با همه دوست داشتن هام می خواهم بگذارم برای رییس تا هروقت دلش تنگ شد بیاید جزییات وجود مرا اینجا حلاجی کند، تا به یاد بیاورد چه قدر موجود اهل تحقیقی است و چه قدر کار مفید می کند...
مرا بجویید... مرا بجوید... درونم را بکاوید... زندگی ام را زیر و رو کنید... اینجا هم مال شما... دنبال سایه ام بدوید...
4. دوستانم را دارم... آن ها را دوباره گرد خود جمع می کنم... اگر هم کمی گم بشوم آن ها که مرا دوست دارند خودشان یک جوری مرا پیدا خواهند کرد... حتی اگر شده برای آنکه کمی در این حصار تنگ و نفس های خشک سخت شادم کنند...
5. آهسته آهسته راه خود را می روم... مسیر را می دانم... اما تا کجایش می رسم... نمی دانم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 3:12  توسط پریشان
درد جسم و جان هردو... شهرآلوده...آب آلوده... نفس تنگ... مردم بیکار...بی عار...
ازین که در این سن و سال گاهی نفسم به شماره می افتد غمگین می شوم. ضعف بدن، افت فشار خون... گاهی برای خودم هم خنده دار است.
درباره ی فرهنگ و هنر... تنم می لرزد از ضعف... برنامه های فرهنگی مان دارند غلط پیش می روند...اما کسی نیست که گوش کند...
آن وقت تمام هم و غم رییس فرهنگی تو این است که تو در وبلاگت چه می نویسی و آیا درباره ی بیماریت دروغ گفته ای یا راست...
بیماری های ما همه از دردهای روحی مان ناشی می شوند... این که شما ببینید هزینه ی اصلی ترین نیازهای فرهنگی امروز هدر می روند و به پای برنامه های فرمایشی بی مایه ی بی فایده برای مردم تباه می شوند، رنج می کشید... وقتی کسی گوش نمی کند درد می کشید ... وقتی همه چیز تنها در همین ریاکاری ها خلاصه می شود شما که نمی توانید بیمار می شوید... کاش می توانستم دروغ بگویم...کاش می توانستم چاپلوسی کنم... کاش می توانستم... آخر چه قدر این شهر آلوده است که دیگر نمی توانم حتی یک ساعت توی خیابان هایش راه بروم؟! نفسم می گیرد... گلویم خشک می شود... انگار دیگر جسمم هم طاقت اینجا ماندن را ندارد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:29  توسط پریشان

...
مرد عجب خسته بود
مرد آزرده بود
مرد رنجيده بود
مرد سخن نمي گفت
با اين همه اما مرد اميدوار بود
هنوز
...
اميدوار و مصمم
!
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:2  توسط پریشان
به گمانم نابوکوف است که می گوید:" هنر به جای خالی یک حقیقت اشاره غمگسارانه دارد."حقیقتی که می توانست باشد اما نیست یا بود و به واسطه ندانم کاری و غفلت آدمیان از دست رفت.حقیقت سترگی که آندره ی تارکوفسکی بدان اشاره داردگم شدن آدمیان در میان هیاهوی فنآوریانه و غریب قرن و دورافتادن از عالم معنا ست. تارکوفسکی به مدد مدیوم یا ابزار سینما به زیبا ترین وجه این دغدغه را به تصویر کشیده ُ در فقدانش غمگساری می کند و به ما هشدار می دهد."
تارکوفسکی در مصاحبه ای در سال 1986 درباره ایثار گفت:« این فیلم بحثی را مطرح می کند که به نظر من خیلی اهمیت دارد; فقدان فضای فرهنگی برای معنویت. ما حوزه ی امکانات مادی و تجربه های مادی مان را گسترش داده ایم، بی انکه به تهدیدی فکر کنیم که محروم کردن انسان از ابعاد معنوی به وجود خواهد اورد. انسان در رنج است، اما نمی داند چرا، دلم می خواست نشان دهم که انسان می تواند با تجدید پیمان با خود و سرچشمه های معنوی اش، رابطه اش با زندگی راعوض کند. و یک راه بازیابی کمال اخلاقی .... یافتن توان برای ایثار است.»



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:35  توسط پریشان

درد مي كند.
خون توي رگهاي پاتون لخته شده. درد قلب هم براي همينه.
چرا لخته شده؟
به خاطر ضربه ها. بايد سريع اين آزمايش ها رو انجام بدين. تصوير هم بگيرين. بايد ببينيم چه قدر عميقه.
من با اين پا ضربه آزادهايي مي زدم كه برادر كوچك ترم را از شادي و غرور ديوانه مي كرد. من با اين پا روي صحنه رفته ام. من با اين پا براي تو دويده ام. مثل باد... يادت هست؟
مسافرت ممنوع... تو هواپيما و ماشين نبايد بشينين... بايد خون تون رو رقيق كنيم. كارتونو كم كنين... بايد استراحت كنين... بايد...
شوخي نكن دكتر... حالا فقط وقت دويدن است... چون باد دويدن.
درد مي كند... تمام چپ بدنم... قلبم!
اين هم شماره امه! به محض اين كه جواب گرفتي بايد به من اعلام كني لخته گي چه قدره؟ عميقه يا سطحي؟ شايد لازم باشه... متاسفانه شما قضیه رو جدی نمی گیرین... اما نباید بذارین لخته ها به ریه یا قلب تون برسن.
امروز تمام پارك را مي دوم... مثل باد...
...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 17:48  توسط پریشان